دلواپس زمانه ام...
سلام دل ما هم دله خب...!!!
دارند می برند از اینجا بهار را بی راهه های هرزه دل رهگذار را ماییم و آبروی کمی که نریختیم دارند می برند همین اعتبار را
« می جویمت چنان که لب تشنه آب را»1 باید که نوش کرد تو را لاله زار را « چون چشمه چشمه می دمی ای زخم خواندنی»2 از روستای تار و تغزل نگار را آنجا که "قل اعوذ برب الفلق" شبی قانون شده است قاعده اضطرار را
آه ای عزیز! ای دوسه تا کوچه دورتر! بی تو چقدر گریه و تو انتظار را بین ترنج ها قدم بزنی یوسفانه تا معنا کنی برای کنیزان انار را ؟! نه!!! منصفانه نیست خودت پر بگیری و از این قفس برای همیشه قرار را دلواپس زمانه ام از اینکه نیستی درمان کنی عقیده تحت فشار را
هر روز بیشتر به تو ایمان می آورم پر کرده است عطر تو گوشه کنار را باید کمک کنی ن...ف...سم بند آمده ست دارند می برند از اینجا بهار را
.................... 1- قیصر امین پور 2- محمد سعید میرزایی
ماندنی باشید رهایت می کنم
سلام دیر به روز میشم خب دیگه روزگاره!!!
رهایت می کنم، باید که پایان خودت باشی رها چون باد چون موی پریشان خودت باشی
همه دیوارهای خانه خالی عاشق اینند شبی توی اتاق خویش مهمان خودت باشی خدای خود شوی پیغمبر خود باشی و نازل کنی خود را چه حالی می دهد وقتی مسلمان خودت باشی
چنان که ابرها سایه به سایه در پی ات بودند نترس ای خوب! می خواهند باران خودت باشی _ پیاده رو شدن آنقدرها هم کار سختی نیست نگاهم کن! فقط کافی است از آن خودت باشی مرا گنجشک ها بن بست ها حتی صفوران هم قسم دادند بگذارم خیابان خودت باشی
_ تو هم در حسرت دستی که رفت از دست خواهی ماند اگر مانند من در فکر دستان خودت باشی سرت را از خیال شانه های شهر خالی کن مقدر گشته در این شهر پایان خودت باشی
....................... ماندنی باشید
پرسنگ ها...
سلام پرسنگ ها یه تغیراتی کرد
معشوقه ی تو است و دیوانه ی من است سر درد دیگری ست که هم خانه ی من است
دیواری تو بوده ام این پشت ها هنوز رد شعارهای تو بر شانه ی من است پس مرگ بر، به، از ،که، برای، به حرف ربط دل خانه ی تو نیست که می خانه ی من است سنگ تو را به سینه اگر می زدم پرید پرسنگ ها میان تو و لانه ی من است من باز مانده ی دری ام که تو بسته ای این سرگذشت تیره ی مردانه ی من است
کبریت دیگری بکش و فاتحه بخوان این شمع، یادگاری پروانه ی من است
..................... تمام نا تمام باشید ناباب دیواری...
عکسی ست بر عکس خودش در قاب دیواری یک برکه ی آرام و یک مهتاب دیواری سر کش کشیده رو ی کامش جام را را را ...سیگارها با دوست ناباب دیواری پک می زند آرام بر ته مانده ی دستش - این خانه تاریک است یا شبتاب دیواری؟! . . . از برگ های باطله پروانه می سازد چون کرم های شاعر کمیاب دیواری بر عکس گردیده مگر برگشته باشد هم بیدار باید ماند از این خواب دیواری
گم کرده خود را در چهار آیینه سنگی عکسی ست بر عکس خودش در قاب دیواری
برقرار باشید شبم و عاشق سپیدی ها...
سلام دیر به روز میشم، می دونم تو بزرگوار باش
تقدیم به (م.سایه خوش) و (م.آسمان)
و کسی توی کوه می خواند: گاه کوهی به کاه وابسته است و زمانی ستون ستون فلک به کسی توی چاه وابسته است فقد استمسک به گیسوی تو که حبل المتین عمر من است یا..خـ...د...ا...یا... سپید بختی من به بلندی سیاه وابسته است راه افتاده ام پی عطری محو چون بوی چادر لیلا نفسم ! فتح روزهای بزرگ به لیلالی راه وابسته است سال ها توی خویش حبسم کن به اسارت بکش تمام مرا اتفاقم خودت که می دانی یک سرم به گناه وابسته است توبه ام می دهی بده ولله، می کشی زودتر بکش لطفا توی این برزخی که من هستم همه چیزم به آه وابسته است
شبم و عاشق سپیدی ها توی پایان خویش تکیه زدم بعد مرگ ستاره ها حالا سرنوشتم به ماه وابسته است پنجه در پنجه ی دلم منداز! گیسویت را به فتح من مفرست! دلبری کردن از من آسان است دل به قدری نگاه وابسته است
جنگ تن به تتن تتن سخت است، خنجر از خویش خوردن آسان نیست کوه بودم ، به یاد بسپارید گاه کوهی به کاه وابسته است
جام هایت بلاتر از پیش اند...
سلام دوستان بچه ی ناخلف دیگه ای زائیده شد...
پیک اول داغ کن سینه مرا می باز! جام هایت بلاتر از پیش اند چشم هایت جهنمی شده اند چقدر آشناتر از پیش اند ناخدایی کن این دمی که اگر باز دم در کشم به گل مانم بادبان برکش از سرت دریا ! گیسوانت رها تر از پیش اند موج افتاده در تنم قدری گره از صخره های خود وا کن هر چه سر می کشند امواجم ، باز بی در کجاتر از پیش اند
موج موجت به قصه دامن زد دامن از دست و دست بر دامن پای مان را کشید تا کنعان ، نقشه ها کم خطا تر از پیش اند به خیالت به چاه بنشسته اند پدر و یازده پسر... هیهات اخوی های یوسف ایندفعه مردمی بی ریا تر از پیش اند
پیک دوم باز دارد به سر سلامتی ات ساغری می کنند اندامت تا که دردت به جام من بخورد همه پا در هواتر از پیش اند گرچه روحانیون مسجد من توی میخانه ی تو می رقصند اقتدا می کنم به آنها که پیش تو با خدا تر از پیش اند . . . پیک آخر کس نخارد به زوزه امشب را جز منی که دو پشت می خوارم آخ سگ پرسه های من امشب چقدر با وفا تر از پیش اند من شبیه تو ام چه نیرنگی ست میوه دور از درخت افتادن؟!!! ربنا آتنا عذاب النار ، قدسیان بی حیا تر از پیش اند برو به آسمان بگو هر چند بال پرواز هست لیک آنها غرق گل بازی خدا هستند همه شان مبتلا تر از پیش اند
برقرار باشید مردی که...
سلام گاهی اتفاق هایی برای واژه ها می افته که نمی دونی از کجای دلت می زنن بیرون...
مردی که رازدار تمام زمانه بود فهمیده بود این سفرش یک بهانه بود فهمیده بود و حس غریبی که داشت چون دل کندن پرنده ای از آشیانه بود "اینجا غدیر خم و زمان حجة الوداع" اشکی به گونه های ملائک روانه بود یک دست زلف باده و یک دست، دست یار رقصی که بر جهاز شتر در میانه بود - اقرأ به اسم رب علی، حی الی الـ...علی قرآن ناطقی به زبان ترانه بود - من کنتُ شعرهُ و... فهذا علی غزل پیغمبری که خود غزلی عاشقانه بود آری خدا به دین علی اعتقاد داشت اصلاً خدا به عشق علی اعتیاد داشت قرآن بلند شد به محمد سلام کرد زانو زد و برای علی احترام کرد - اقرأ به نام هر که دلت خواست یا علی! لطفاً بخوان صدای تو زیباست یا علی! مشتی فرشته روی زمین پا گذاشتند اسلام را به شانه مولا گذاشتند این ابتدای قصه ی تنهایی کسی ست این گونه شد که چاه مکان مقدسی ست دیگر بس است داغ مرا تازه تر نکن ای چاه خوب من احدی را خبر نکن فرصت کم است درد زیاد است ای خدا! بغضم شکسته است شبم را سحر نکن دارند توی کوچه به در ضربه می زنند دیگر بس است داغ مرا بیشتر نکن زینب! بمان کنار جگر گوشه ام حسن گریه به حال مادر وحال پدر نکن بابا حسین! دست ابوالفضل یاورت از کربلا بدون برادر گذر نکن... اینجا رسیده بود که طوفان شروع شد تصنیف ابرهای پریشان شروع شد دیگر توان از تو نوشتن نداشتند ناواژه ها دوباره مرا جا گذاشتند مشتی فرشته پا به اتاقم گذاشتند بر شانه های شیعه من غم گذاشتند نهج البلاغه آمد و من را بغل گرفت پیراهنم درید و بوی غزل گرفت قرآن بلند شد و به قبله سلام کرد زانو زد و به سمت نجف احترام کرد - اقرأ به اسم هر که دلت خواست یا علی! لطفاً بخوان صدای تو زیباست... یا علی تنش درگیر یك...
تنش درگیر یك رقص عجیب است و پر ابهام است لبش لبریز از آوازهای نا بهنگام است كلام الله گیسویش درون روسری چیزی شبیه ضجه اسلام در زهدان احكام است به می سجاده رنگین كن لبت را بر لبش بگذار كه این وحی مجسم چون خدای خویش ناكام است نگاهم كرد و چشمان مرا غرق عجایب كرد نگفتم قوت این مرتاض ها یك دانه بادام است ت تن تن تن ت تن تن تن ت...تنها دوستت...عمری دلش دنیایی از این حرف های بی سرانجام است غزل دارد وصیت می كند "من را بسوزانید" نمی دانستم اینجا عشق هم یكجور دشنام است * سرم را می گذارم روی پاهای خدا، امشب گمانم روز رستاخیز اموات غزل هام است
هی بهانه می گیری...
باز هم سلام یکی از شعرهای ... بگذریم باز هم شعر همیشه از همه چیزم بهانه می گیری همیشه عشق مرا کودکانه می گیری چرا ز من که از عطر تو دائم الخمرم شراب شرعی من هی بهانه می گیری؟! چو باد می دود اسب خیال من وقتی به دست گیسوی خود تازیانه می گیری کمان ابروی خود را به دست می گیری مرا به جای پرنده نشانه می گیری تو! سرخپوست ترین وحشی تنم هی تو! که می پری و تم عاشقانه می گیری نپرس حال مرا آن زمان که با شادی ز دست دشمن من آب و دانه می گیری تو را به جان پر و بال خود مواظب باش کجا پرنده من آشیانه می گیری!
....................................
در پناه شعر برقرار باشید می خوام مثل تو باشم...
سلام این شعر زاییده شد بدون قابله بدون پدر و حتی بدون مادر... این شعر فقط زاده شد
می خوام مثل تو باشم... دلبری سخته، نمی تونم نمی دونی چقد بی یاوری سخته نمی تونم تو رویاهام پی موهات می گردم نمیشه! نه! تصور کردنت بی روسری سخته نمی تونم می خوای پا شم برقصم هی برقصم با تو نه! انگار نمی دونی که رقص بندری سخته نمی تونم
همیشه مادرم میگه کبوتر با کبوتر باز... به من میگه که با تو همسری سخته نمی تونم ولی دست خودم که نیست می خوامت، خدا شاهد تو رو دیدن به چشم خواهری سخته نمی تونم! می روم تا برای قبر خودم...
سلام از همه دوستانی که لطف کردند و سری به بیراهه ما زدند ممنون از اینکه دیر به روز میشم عذر می خوام از یه آدم قرون وسطایی بیش از این توقع نیست...
می روم تا برای قبر خودم چند شیشه گلاب بردارم آسمان ابری است می طلبد چند بطری شراب بردارم زندگی برکه ای بیابانی ست پابه پای تو راه خواهد رفت مفت چنگ زمان، کمک بده تا دست از این سراب بردارم راستی!گور جای تاریکی ست پس چگونه برات نامه دهم؟! قبل رفتن خدا کند بشود ذره ای آفتاب بردارم گفته بودی چقدر سردت هست، گفتمت می روم جهنم پس می روم تا برای آغوشت یک بغل التهاب بردارم عشق، تلفیق دوزخ است و بهشت چون گناهی که مستحب شده است کاش از جانماز لب هایت بگذاری ثواب بردارم
این دم آخری همان بهتر، بشوم مست و روبروی تو باز مثل رقاص ها، به هر سازی بزنی پیچ و تاب بردارم
................................. لبتون خندون دلتون بهار به سمت هر چه نباید...
سلام بی مقدمه میرم سراغ اصل مطلب یعنی شعر...
به سمت هر چه نباید به راه افتادم نبایدی که به باید، به آه افتادم چو قطره ای که ز چشم خدا بی افتد، من میان دامن پاک گناه افتادم ستاره ها همه مانند گرگ زوزیدند چو قرعه اوووفتاد و من ماه افتادم گلوی دختر توی ترنج می خونید ببین چگونه به روز سیاه افتادم
تفاوت من و یوسف خلاصه در این بود که من به دست پدر توی چاه افتادم نشسته ام وسط چاه شعر می مصرم زلی زلی زللیخا! نگاه افتادم به پای هر چه که زیباتر از خدای منی به پای خویش نگو اشتباه افتادم * به خوابت آمده ام ، خواب تازه ای دیدم به سمت هر چه نباید به راه افتادم مشتی جنین خسته و پیر
مشتی جنین خسته و پیریم قابله! بگذار توی نطفه بمیریم قابله! نه! مثل كرم و پیله و پروانه نیستیم هر جا رویم باز اسیریم قابله! یوسف نمی شویم به این قصه رحم كن ما بچه گرگ های كویریم قابله! ما را به زور وارد دنیای خود نكن از دیدن جهان تو سیریم قابله! * دست از سر جنازه این زن بكش برو حالا كه چند طفل صغیریم قابله! سوگند خورده ایم كه آدم نمی شویم تا انتقام از تو نگیریم قابله!
میان این همه آتش
نه جام و باغ و سنتور و نگار و آب جاری نیست که اصلا در گلوی هیچ انسانی قناری نیست تو از آن سو تر از دیوارهای قصه می آیی شبیه ابری و گیسوت اصلا آبشاری نیست بترشد حبه ی انگور چشمانت چه خواهد شد؟! شرابی گرگ افکن می شود راه فراری نیست غزل با دامن کوتاه و پر چینش لب چشمه و ابراهیم می پرسد : لبانت گل اناری نیست؟ تبر از دوشش افتاده ست ابراهیم بت دیده بسوزد عشق لا مذهب که اصلا اختیاری نیست خدا کفری شده، می سوزی آخر، های ابراهیم! میان این همه آتش که جای خواستگاری نیست و فردا خنجرت هم آن گلو را می برد ، برگرد به اصل داستان، این داستان سر به داری نیست بیا بر برف ها یک شعر بنویسیم ، حالا در زمستانی که با آغوش لیلا هم بهاری نیست و این عشقی که می گویند درمان من و تو نیست زمان تنهایی محض است ابراهیم! یاری نیست
احساس من همیشه به من فحش می دهد...
شاید این اتفاق می بایست زود تر از اینها بیافتد سلام به کسی خوش آمد نمی گویم اما حالا که آمده ای برای شادی روح خودت لبخندی بزن...
واما شعر...
احساس من همیشه به من فحش می دهد مثل جنازه ای به كفن فحش می دهد هی پرسه می زنند اساطیر در رگم هر شب هویتم به وطن فحش می دهد من دوست داشتم عاشق شوم ، نشد نان فحش می دهد و زن فحش می دهد اینجا هوا پر است از عطر فرانسوی آهویمان به مشك ختن فحش می دهد می ترسم از نژاد دعاهای روسپی سجاده ام به خوب شدن فحش می دهد تنها نشسته ام و به جایی نمی رسم احساس من همیشه به من فحش می دهد
The Theme Being Used Is MihanBlog Created By ThemeBox
|